پاتوق313پاتوقی برای افسران جنگ نرم
این وبلاگ را با افتخار تقدیم می کنم به شهید مجتبی آدینه وند

آقا مرتضی با انگشت روی پل نوشته بود«آمدیم نبودید،وعده‌ما بهشت!»

سربازی که آن نزدیکی‌ها نگهبانی می‌داد، گفت: شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتیم؛ گفت: رفیقت آمد تا ساعت ۸ هم منتظرت شد نیامدی، اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته. رفتم و دیدم آقا مرتضی نوشته «آمدیم نبودید، وعده ما بهشت! سید مرتضی آوینی».



یکی از فرماندهان جنگ روایت می‌کند: خدا رحمت کند «حاج عبدالله ضابط» را. برایم تعریف می‌کرد خیلی دلم می‌خواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سیدمرتضی را ببینیم، خلاصه نشد. بالاخره آقا سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمون‌ها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقه جنگی با کاروان‌های راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم می‌خواست تا وقتی زنده هستی بیایم و ببینمت، اما توفیق نشد. سید به من گفت "ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم". صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم، گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا بروم ببینم چه می‌شه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت ۸:۳۰. دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن می‌شدم که خواب و خیال است. سربازی که آن نزدیکی‌ها در حال نگهبانی بود، نزدیک آمد و گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است. گفت: رفیقت آمد اینجا تا ساعت ۸ هم منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره، به من گفت: کسی با این اسم و قیافه می‌آید اینجا، به او بگو آقا مرتضی آمد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان.

رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته «آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی».

گفتیم چه شد یاد شهیدان ؟

گفتند یک کوچه مگر نکردیم به نامشان؟

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ یک امانت ] [ نظرات () ]

در مزار شهدای شهرستان دزفول قبری وجود دارد که بدون هر گونه جلوه ای هم سطح زمین قرار دارد. این قبر متعلق است به شهید بهمن (محمد جواد) درولی که در ۲۰/۳/۱۳۶۵ به شهادت رسیده است. شهید درولی وصیت کرده بود « قبرم را ساده و هم سطح زمین درست کنید و با اندکی سیمان روی آن را بپوشانید و فقط با انگشت روی آن بنویسد: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی».
این شهید عزیز که دانشجوی دانشگاه علم صنعت نیز بوده است در یکی از دستنوشته هایش می نویسد: «خدایا تو شهادت را نصیبم کن، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند، خدایا آن گونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند.خدای من، از سر تا به پا در خدمت شمایم، تمام وجودم را هدیه می‌کنم، چشمانم، پیشانی و سجده گاهم را، سینه و قلبم را، گلو و حنجره ام را، دهان و زبانم را، دست ها و پاهایم را و جزء جزء بدنم را به ساحت مقدست هدیه خواهم کرد، آنگونه به درگاهت خواهم آمد که عشقم را با تمام وجود خود اعلام کرده باشم.

امّا ای خدا، ای رازدار بندگان شرمگینت، ای آنکه در خلوتخانه ام، در خلوت های شبانه ام تنها تو را می‌طلبیدم، ای آنکه تنها عشق منی، مولای من، مرا ببخش.
جسمی را که به من به امانت سپرده بودی سالم نیاورده ام، خدایا آن را پاره پاره آورده ام مرا ببخش، مولای من عفوم کن و در این خصوص از ضاربان بپرس که باید آنها پاسخگوی این عمل ننگین باشند، از خسارت زدگان به جسمم بپرس به چه جرمی آن را دریدند، به چه گناهی به آن حمله ور شدند و گناه من چه بود که اینگونه به درگاهت مرا آورده‌اند.

خدای من، جرم من خدا خواهی بود، جرم من تنها عشق به تو بود، جرم من عدالت خواهی بود، جرم من این بود که تنها تو را می‌خواستم، نمی‌خواستم بنده غیر تو باشم و حنجره پاره ام این گواهی را می‌دهد که فقط تو را می‌طلبیدم و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی می‌نگریستم و از دست ها و پاهایم سئوال کن که فقط برای رضای تو گام برداشته ام.»
روحمان با یادش شاد

[ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ یک امانت ] [ نظرات () ]

   دلم گرفته بازم چشام بارونی

  خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه

  شهید گمنام سلام

  خوش اومدی مسافر من

   خسته نباشی پهلوون...

 

  شهید گمنام سلام
  پرستوی مهاجر من
  صفا دادی به شهرمون

  وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید
   تو مگه کجا بودی؟
  وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا پیچید
   تو مگه کجا بودی؟
   وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد
    مگه با آقا بودی؟
  وقتی رسیدی همه اشکا مث زهرا می چکید
  تو مگه کجا بودی؟

   شهید گمنام دوباره زائرت شدم برادر
  شهید گمنام بازم کبوترت شدم برادر

  شهید گمنام بگو، بگو به من حرف دلت رو
  تا کی می خوای سکوت کنی؟
  شهید گمنام بگو، پس کی می خوای فکری برا
  بغض توی گلوت کنی؟
  راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره
  چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
  راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره
  چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
  راستی بابات چندساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد
  خدا رحمتش کنه
  راستی کسی نیس مادرو حتی یه دکتر ببره
   چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟

  خودم می دونم شرمنده ی پلاکتم برادر
   مدیون اشک فرزند بی پناهتم برادر
   حق داری هر چی بگی

  تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم

  حق داری هر چی بگی

  به روم نیار گلایه هاتو

   خودم دارم دق می کنم

  باشه دیگه کل وصیتاتو اجرا می کنم
  تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
  باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم
  تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
  باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم
   تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
   باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر می کنم
   تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور

[ ۱۳٩٠/۳/۱٦ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ یک امانت ] [ نظرات () ]

 

هنر آنست بمیری قبل از آنکه بمیرانندت مبداء ومنشاء عالم آنانند که چنین مرده اند....

این جمله از شهید آوینی است.از دلنوشته هایش آنچنان آرامشی میگیری گویا تمام افکارت را میخواند گویا تمام دغدغه های بعد از جنگ را میدانست واینچنین زیبا برایت سخن میگوید..

بعد از جنگ از شهادت نومید نشد...باز جنگید اینبار در جنگ نرم او میخواست شهید شود ودر این راه جدی بود وشد آنچه میخواست..

ای کاش ماهم یه کم هز جدیت شهدا رو داشتیم...

زمین سیاره رنج است در این سیاره صبورترین باش...

[ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ یک امانت ] [ نظرات () ]

بازباران بی ترانه می خورد برسقف قلبم!

گریه رو خیلی دوست دارم حتی اگه برا آرزوهای دنیوی باشه!خیلی بیشتر ازخندیدن!

اینجا چند صد قدمی من مزار پاک یه شهید گمنامه اونطوری که شنیدم 19ساله است واین یعنی اینکه از خیلی ازورودی های جدید کوچیکتره!

مزار شهدا شایدیکی از معدود جاهایی است که احساس آرامش میکنم....خوبیش اینه سر راه ساختمان کلاسهاس هر وقت کلاس داشتم سعی میکردم یه سر برم اونجا...از اینکه براش فاتحه بخونم حس خوبی ندارم گاهی وقتا هم به خودم میگم اونکه زنده است «بل احیاء عند الله...»اونم در عالم عند الله که آخر آخر زندگیه...این منم که اسیر خاکم...وشاید مرده!گاهی هم بهش التماس میکنم برا من فاتحه بخونه شاید زنده بشم مثل خودش...

مدتیه کمتر سعی میکنم از مسیر یادواره شهید گمنام برم اگه بخواید دروغ نگم حقیقتش اینه که میترسم...میترسم از اینکه بگه من که رفتم جونموبرا آسایش شما دادم منم جوون بودم آرزوها داشتم حالا بعد من چیکار کردید؟با قلمهاتون چی مینویسد؟وبه کجا رسیدید؟اون موقعه است که :

باز باران بی ترانه میخورد بر سقف قلبم....

خوابگاه خوبیهای زیادی داره اما بدیهاش بیشتره...اینکه خیلی به سختی یه گوشه دنج پیدا میکنی وبه اندازه تموم دغدغه های فکریت گریه میکنی...اینجا سبک زندگیش اینه برای قهقهه های بلندنیمه شب سراغ هیچ دلیلی نمیگردند اما برای گریه کمیل هم ....

یادم نمیادکی برا آرزوهای دنیوی گریه کردم...خیلی وقته از خیلی قوانین دنیا خسته شدم از اونروزی که خوندم:امام علی (ع)فرمود:آزادی در بی آرزویی است!

یک دلتنگی عمیق در تموم وجودمه!که هیچی برطرفش نمیکنه از خنده های ساختگی وبحث های کلیشه ای حالم خراب میشه فقط میدونم باید کاری انجام بدم!

خدای خوب ومهربون!من که جز جسمم چیزی در دستم نیست اونم میبرم اونجایی که تودوست داری خدایا روحم با تو!مرا برای خودت تربیت کن...

این روزها نه هست هایم آنچنان که باید باشد هست ونه باید هایم!امروز روز مباداست!

کسی میپرسد اندوهت از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

برایش مینویسم عارفانه:برای آنکه باید باشد ونیست!

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ یک امانت ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
خوب، شما ببينيد در يك چنين وضعيتى چه چيزى بيش از همه براى انسان مهم است؟ بصيرت. بنده بارها بر روى بصيرت تكيه ميكنم، به خاطر همين. مردم بدانند چه اتفاقى دارد مى‌افتد؛ ببينند آن دستى را كه دارد صحنه‌گردانى ميكند، صحنه را شلوغ ميكند تا در خلال شلوغى‌هاى مردم، يك عنصر خائنى، يك عنصر دست‌نشانده و دست‌آموزى بيايد كارى را كه آنها ميخواهند، انجام بدهد و نشود او را توى مردم پيدا كرد؛ اين كارى است كه دشمن ميخواهد انجام بدهد. هر اقدامى كه به بصيرت منتهى بشود، بتواند عنصر خائن را، عنصر بدخواه را از آحاد مردم و توده‌ى مردم جدا كند، او را مشخص كند، اين خوب است. هر اقدامى كه فضا را مغشوش كند، مشوش كند، انسانها را نسبت به يكديگر مردد كند، فضاى تهمت‌آلود باشد، مجرم و غير مجرم در آن مخلوط بشوند، اين فضا مضر است، مخالف است. اصرار بنده بر اين است كه آحاد مردم، ملت ايران، جريانات مختلف سياسى، همه در مقابل آن افراد معدودى كه با اصل اين انقلاب مخالفند، با اصل استقلال كشور مخالفند، هدفشان دودستى تقديم كردن كشور به آمريكا و به استكبار است، با يكديگر يكى باشند. دشمن از اينگونه عناصر در داخل ملتها دارد؛ در داخل ملت ما هم اينجور كسانى هستند، معدودى از اين قبيل پيدا ميشوند. متن ملت، آحاد مردم، اين توده‌ى عظيم مردمى - از خواص تا عامه‌ى مردم - اينها را بايد از آن عناصر معدود خودفروخته جدا كرد؛ نبايد اشتباه اتفاق بيفتد. من مى‌بينم در بعضى از اظهارات، در بعضى از حرفها، فضا آنچنان مغشوش ميشود كه افراد سردرگم ميشوند؛ مردم نسبت به همديگر، نسبت به نخبگانشان، نسبت به مسئولانشان بدبين ميشوند؛ اين درست نيست. بیانات مقام معظم رهبری در ديدار جمع كثيرى از بسيجيان كشور4/9/ 1388
Upload Music

ایران رمان
امام نقی نقی