|
پاتوق313پاتوقی برای افسران جنگ نرم این وبلاگ را با افتخار تقدیم می کنم به شهید مجتبی آدینه وند
|
آقا مرتضی با انگشت روی پل نوشته بود«آمدیم نبودید،وعدهما بهشت!» سربازی که آن نزدیکیها نگهبانی میداد، گفت: شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتیم؛ گفت: رفیقت آمد تا ساعت ۸ هم منتظرت شد نیامدی، اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته. رفتم و دیدم آقا مرتضی نوشته «آمدیم نبودید، وعده ما بهشت! سید مرتضی آوینی».
گفتیم چه شد یاد شهیدان ؟ گفتند یک کوچه مگر نکردیم به نامشان؟
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۱٠:۱٢ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
در مزار شهدای شهرستان دزفول قبری وجود دارد که بدون هر گونه جلوه ای هم سطح زمین قرار دارد. این قبر متعلق است به شهید بهمن (محمد جواد) درولی که در ۲۰/۳/۱۳۶۵ به شهادت رسیده است. شهید درولی وصیت کرده بود « قبرم را ساده و هم سطح زمین درست کنید و با اندکی سیمان روی آن را بپوشانید و فقط با انگشت روی آن بنویسد: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی». امّا ای خدا، ای رازدار بندگان شرمگینت، ای آنکه در خلوتخانه ام، در خلوت های شبانه ام تنها تو را میطلبیدم، ای آنکه تنها عشق منی، مولای من، مرا ببخش. خدای من، جرم من خدا خواهی بود، جرم من تنها عشق به تو بود، جرم من عدالت خواهی بود، جرم من این بود که تنها تو را میخواستم، نمیخواستم بنده غیر تو باشم و حنجره پاره ام این گواهی را میدهد که فقط تو را میطلبیدم و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی مینگریستم و از دست ها و پاهایم سئوال کن که فقط برای رضای تو گام برداشته ام.» [ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ٩:۱٢ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
دلم گرفته بازم چشام بارونی خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه شهید گمنام سلام خوش اومدی مسافر من خسته نباشی پهلوون...
شهید گمنام سلام [ ۱۳٩٠/۳/۱٦ ] [ ۸:٥۳ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
هنر آنست بمیری قبل از آنکه بمیرانندت مبداء ومنشاء عالم آنانند که چنین مرده اند.... این جمله از شهید آوینی است.از دلنوشته هایش آنچنان آرامشی میگیری گویا تمام افکارت را میخواند گویا تمام دغدغه های بعد از جنگ را میدانست واینچنین زیبا برایت سخن میگوید.. بعد از جنگ از شهادت نومید نشد...باز جنگید اینبار در جنگ نرم او میخواست شهید شود ودر این راه جدی بود وشد آنچه میخواست.. ای کاش ماهم یه کم هز جدیت شهدا رو داشتیم... زمین سیاره رنج است در این سیاره صبورترین باش... [ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ٧:٥٧ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
بازباران بی ترانه می خورد برسقف قلبم! گریه رو خیلی دوست دارم حتی اگه برا آرزوهای دنیوی باشه!خیلی بیشتر ازخندیدن! اینجا چند صد قدمی من مزار پاک یه شهید گمنامه اونطوری که شنیدم 19ساله است واین یعنی اینکه از خیلی ازورودی های جدید کوچیکتره! مزار شهدا شایدیکی از معدود جاهایی است که احساس آرامش میکنم....خوبیش اینه سر راه ساختمان کلاسهاس هر وقت کلاس داشتم سعی میکردم یه سر برم اونجا...از اینکه براش فاتحه بخونم حس خوبی ندارم گاهی وقتا هم به خودم میگم اونکه زنده است «بل احیاء عند الله...»اونم در عالم عند الله که آخر آخر زندگیه...این منم که اسیر خاکم...وشاید مرده!گاهی هم بهش التماس میکنم برا من فاتحه بخونه شاید زنده بشم مثل خودش... مدتیه کمتر سعی میکنم از مسیر یادواره شهید گمنام برم اگه بخواید دروغ نگم حقیقتش اینه که میترسم...میترسم از اینکه بگه من که رفتم جونموبرا آسایش شما دادم منم جوون بودم آرزوها داشتم حالا بعد من چیکار کردید؟با قلمهاتون چی مینویسد؟وبه کجا رسیدید؟اون موقعه است که : باز باران بی ترانه میخورد بر سقف قلبم.... خوابگاه خوبیهای زیادی داره اما بدیهاش بیشتره...اینکه خیلی به سختی یه گوشه دنج پیدا میکنی وبه اندازه تموم دغدغه های فکریت گریه میکنی...اینجا سبک زندگیش اینه برای قهقهه های بلندنیمه شب سراغ هیچ دلیلی نمیگردند اما برای گریه کمیل هم .... یادم نمیادکی برا آرزوهای دنیوی گریه کردم...خیلی وقته از خیلی قوانین دنیا خسته شدم از اونروزی که خوندم:امام علی (ع)فرمود:آزادی در بی آرزویی است! یک دلتنگی عمیق در تموم وجودمه!که هیچی برطرفش نمیکنه از خنده های ساختگی وبحث های کلیشه ای حالم خراب میشه فقط میدونم باید کاری انجام بدم! خدای خوب ومهربون!من که جز جسمم چیزی در دستم نیست اونم میبرم اونجایی که تودوست داری خدایا روحم با تو!مرا برای خودت تربیت کن... این روزها نه هست هایم آنچنان که باید باشد هست ونه باید هایم!امروز روز مباداست! کسی میپرسد اندوهت از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟ برایش مینویسم عارفانه:برای آنکه باید باشد ونیست! [ ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ ] [ ٥:٤٠ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |