|
پاتوق313پاتوقی برای افسران جنگ نرم این وبلاگ را با افتخار تقدیم می کنم به شهید مجتبی آدینه وند
|
می ترسم، می ترسم تو نباشی و اشک های غریبانه ی تو باشد که از آسمان بر صورت روزگار فرو می چکد... وقتی تو نیستی باران تمام اشکهای دلتنگ را همنوا با خویش جاری میکند و بغض ها را می شکند ... وقتی تو نیستی باران همان نبودن توست که قطره قطره گریه می شود در جای جای زندگی ... باران را بی تو نمی خواهم وقتی که نمی دانم تو در کجای زمین بر خطاهای من اشک می ریزی و گناهان مرا دل نگرانی ... باران را نمی خواهم که باران اشک توست برای شستن زمین از تمام بدی ها و زشتی ها...من اشک تو رو نمیخواهم ....طاقت ندارم ... وقتی تو نیستی باران را نمی خواهم حتی اگر زیبا ترین و زلال ترین باشد... تو باید بیایی که باران به اصالت خویش باز گردد.. تو باید باشی تا باران به مژده آسمانی بدل شود و و امید را زمزمه کند تو باید باشی که در میان باران چشمان مهربانت را به هر سو بدوزی و رنگین کمان شادی را در میان باران رحمت پروردگارت پدیدار سازی تو باید باشی تا باران تمام وسعت کویری خاک را سیراب کند و گرنه دور ازتو هیچ سیلابی تشنگی های زمین را اقامه نخواهد کرد... [ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٠:۱۸ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
چه انتظار عجیبی! میان منتظران هم عزیز من چه غریبی! عجیب تر آنکه نه کوششی ،نه وفایی... فقط نشسته وگفتیم خدا کند که بیایی... ارباب! انتظار سخته...منم دل دارم... باشه میرم گم میشم از جلو چشات حق داری آقا....اگرچه کس نمیدونه دلم دلت رو خون کرد اما آقا همه میگن چه اربابی غلامشو بیرون کرد! [ ۱۳٩٠/۳/۱٧ ] [ ۸:٤۸ ب.ظ ] [ یک امانت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |